تبليغاتX
شعرهاي پاييزي

شعرهاي پاييزي

شعر ها و دستنوشته هاي پاييزي من

با وزش هر باد می لرزید

برای ندیدنت هزار دلیل

برای دیدن یکی کافی است

چشمانم را می بندم

خدا با یک نسیم تمام خوشه های گندم را بوسید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:22  توسط محمدرضا  | 

اصلاْ یک روز بهاری یا پاییزی نبود.

یک ظهر گرم تابستانی

با یک شاخه گل رز سرخ هم شروع نشد

دو برگ زرد و نارنجی

تمام اتفاق های بزرگ زندگی همین طوری می افتد

 به همین سادگی....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:7  توسط محمدرضا  | 

رد هرکدام از این خط ها به صدای تیشه و سنگ و چک چک آب می رسد

این پیرمرد دستانش یک دریا می ارزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:34  توسط محمدرضا  | 

چقدر آسمان به چشم های تو می آید

بیدار شو

میخواهم دوبازه پرواز کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:4  توسط محمدرضا  | 

فرقی نمی کند کدامیک زودتر رسیدند

لبان تو  یا میوه های درخت گیلاس.

در این غروب دم کرده تابستان

هر دو می چسبند

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 12:48  توسط محمدرضا  | 

آن قدر بزرگ شده بودم که فکر می کردم

دریا در نگاه تو خلاصه می شود

کمی که گذشت

یاد گرفتم گوش ماهی ها هر شب به ساحل چشم تو می آیند و صبح بر گونه هایت جان می دهند

از فرشته مهربان خواستم که گوش ماهی شوم

تمام شب را به انتظار نشستم.....

بزرگتر شدم و فهمیدم آسمان هم در چشم های تو پیدا می شود

از فرشته مهربان خواستم که بادبادک شوم

تمام روز به انتظار اولین وزش باد نشستم...........

آخرین روز زندگی فهمیدم تمام دنیا در نگاه تو خلاصه می شود

از فرشته مهربان خواستم دوباره متولد شوم

وتنها یک نفس به انتظار نشستم......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:7  توسط محمدرضا  | 

دلم می خواهد دوباره متولد شوم

در بهاری ترین روز چشم های تو

تا یادم بماند .شکوفه با خنده تو آغاز می شود.

                          .............................................

باران به هوای چشم های تو می آید

دست من نيست

تمام باغچه از صداي تو سبز مي شود

تمام خانه از صداي تو گرم

                         ...........................................

    دلم براي پاييز تنگ شده است

    بيچاره

هم از سفره هفت سين جا ماند هم از کيک تولدم

                                                                          ( تقدیم به مسافری که می رسد از دریا

                                                                        هر روز با کوله باری از گوش ماهی و نارنج) 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 10:53  توسط محمدرضا  | 

بر لبان من يا گيسوان تو

فرقي نمي كند

با همين شكوفه بهار مي شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11:11  توسط محمدرضا  | 

بوی قهوه را از فنجان خالی تو می نوشم

می بوسمت

سلام

دوباره بیدارت می کنم

اما چند ثانیه زودتر

آن قدر که قبل از راننده اتوبوس از خیابان رد شوی

یا نه

جند ثانیه دیرتر

یا...

صبر کن . می خواهم دوباره ببوسمت

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط محمدرضا  | 

در انتهای کویر

در ابتدای افق

یک صندلی در انتظار مسافر نشسته بود.

هنگامه غروب.

یک ردپا به روی شن و رمل مانده است

شاید که انتظار

از آنجا گذشته است

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:42  توسط محمدرضا  |